تبليغاتX
هبوط زهیر

جاده متروکه...

"جاده در دست تعمیر است"

...خیلی وقت پیش این تابلو جدید بود...

حالا اینجا متروکه شده...

راهت را عوض کن...!

 

 

!! نوشته شده توسط سارا | 13:53 | یکشنبه بیست و یکم مهر 1387 •

بودن یا نبودن...

  

 

به نیت بودن عمریست معطل زندگی هستیم...

 

و نمی دانیم نبودن هم میتواند نوعی حضور باشد...

 

حضور دلتنگی ...

 

 

!! نوشته شده توسط سارا | 12:40 | جمعه نوزدهم مهر 1387 •

بدون شرح...

!! نوشته شده توسط سارا | 17:34 | سه شنبه شانزدهم مهر 1387 •

همیشه چیزای بی ربط به هم ربط دارن...

می دونی ربط کف پا و شقیقه چیه؟؟؟

 

میتونی کف پاتو به شقیقت بچسبونی و فکر کنی و فکر کنی و فکر کنی...

 

فکر کنی به اینکه چقدر  چیزای بی ربط می تونن به هم ربط داشته باشن...

 

 

 

!! نوشته شده توسط سارا | 1:55 | یکشنبه هفتم مهر 1387 •

 

 

رها از قید تن ,  رها

رها از قید عشق , من باز می گردم به عشق

باز می گردم به خاطره ی تن تو,  باز می گردم

و تن تو در خاطره ی من می سوزد ,

و خاطره ی من می سوزد در تن تو.                                                                                       

بدن خدایی که پیکری بود شعله ور,

خدایی که خود بدن بود , بدنی افریده ی خدا

واکنون , تنهایی , تنها خاطره یی ست بر جای مانده

از بدنی که در بند بدن دیگر نیست:

تن تو خاطره ی استخوان های من است .

اکتاویو پاز

 

 

 

!! نوشته شده توسط سارا | 4:31 | شنبه سی ام شهریور 1387 •

تولد تولد تولدت مبارک...!

تولدت مبارک سارا !   
!! نوشته شده توسط سارا | 12:47 | دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 •

یه جورایی بد جوری دلتنگم...

سال نو...

سال جدید...

عید...

بهار...

هفت سین...

نمی دونم چرا اینقدر برام بی مفهومن...

قبل از سال تحویل اونقدر ترسیده بودم که قرآنمو برداشتم و شروع کردم تند تند خوندن...شاید فکر می کردم اینجوری لحظه ها صبر می کنن تا بهشون برسم...

امسال هم آبی ها رو در انتظار لبخند صورتیم به خاکستری سوق دادم...

چقدر نا سپاسم...اینهمه عشق بی دریغ خانواده...گاهی باید گرمی نوازش مادر و دستای پدر رو حس کرد...حتی با چشمای بسته...

حس میکنم خیلی بدهکارم...

به همه ی اونایی که دوسم داشتن و یادم رفت ببینمشون

به همه اونایی که منو شنیدن و یادم رفت درکشون کنم...

به همه ی اونایی که دستمو گرفتن و یادم رفت حضورشونو....

ولی می خوام ببینم

میخوام بشنوم

و البته دوباره میخوام با نوشتنم بگم...

 

!! نوشته شده توسط سارا | 23:12 | چهارشنبه هفتم فروردین 1387 •

...

سال میان دو پلک را

ثانیه هایی شبیه راز تولد

بدرقه کردند...

سال نو مبارک.

 

 

!! نوشته شده توسط سارا | 17:9 | چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 •

دزد

من به این مهر سکوت ؛

من به این تاریکی ؛

 من به ما ؛

 من به فرسودگی ذهن خودم

معترضم که چرا ...........

شوق آغاز مرا

و منی چون من را ز خودم دزدیدند

به کجا بر گردم ؟

حق برگشتن را زتنم دزدیدند ...

 

 

!! نوشته شده توسط سارا | 17:7 | دوشنبه سوم دی 1386 •

پرید...

در اتاقم نشسته ام

پرده ها نور را فریاد می زنند

و ملافه های روی تختخواب

                              دست های مادرم را...

زمین از ذهن من پوشیده شده

از جزوه ها کتاب ها دفتر ها

هنوز وقت نکرده ام بدهی ام را به آسمان بپردازم

و روبروی پنجره ی باز بایستم و فریاد بزنم:

                                                       ((به به...چه هوای خوبی !))

باد هم به دنبالم می گردد تا آه و شیون امروزم را تحویلش بدهم

چقدر خستگی در هوا پر پر میزند

و چقدر اشک نریخته در چشمانم باقی مانده

نمی دانم این بار که باران آمد

جواب فداکاریش را چگونه بدهم

                                   که قطره قطره می بارد...

 


ادامه مطلب
!! نوشته شده توسط سارا | 3:10 | پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 •